ميرزا شمس بخارايى

93

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

او را وارد شهر نمايند . مير نصر اللّه خان از قرارى كه مقرّر شده بود ، قشون خود را در شب سيم حركت داده به پشت دروازه حاضر گرديد . ولى به جهت نا اتمامى كارها آن شب را دروازه گشوده نشده ، نصر اللّه خان با لشكر خود دوباره به اردوگاه خويش مراجعت نمود . فرداى آن شب دوباره نامه‌اى از كوشبيگى صدر اعظم رسيد كه امشب دروازه گشوده خواهد شد . از آن طرف ، چون شب در رسيد صدر اعظم به اياز بيگ فرمان داد كه دهان توپها را به طرف شهر گردانيده و خاكريز پشت دروازه را برداشته ، دروازه را بگشايد . اياز بيگ نيز چنان نموده ؛ هم اينكه پاسى از شب سپرى شد ، نصر اللّه خان با افواج خود تصميم عزم داده خود را به پشت دروازهء قلعه رسانيد . دروازه را گشودند ؛ با قشون خود وارد شهر گرديد و به بالاى برج و بارو بر آمده ، صندلى گذاشتند ، در آنجا نشست . پس قدرى توقّف ، قشون خود را فرمان داد كه در كوچه‌ها گردش نموده و هر چه از لشكريان بخارا بيابند ، دستگير نموده در نزد او حاضر نمايند و خانه‌هاى آنجا را غارت نموده به باد تاراج بدهند . از آن طرف بخارائيان بىخبر ، يك يك و دو دو از خانه‌ها بيرون آمده و دستگير مىشدند . آن روز تا نزديك ظهر پنج هزار تن لشكر بخارا گرفتار گرديده و امير نصر اللّه خان همه را پيش چشم خود ، سر از تن جدا نمود . بعد از آن هم حكم به قتل عام داد ، كه به اندازهء سه هزار نفر را در كوى و برزن سر بريده بودند ، كه تمام كشتگان بر هشت هزار نفر بالغ شده بودند . عمر خان چون كار را بدين نوع ديده و خود را در چار موجهء طوفان بلا گرفتار ديد به خانهء نامادرى خود كه برادرى به اسم خان پادشاه از او داشت ، فرار نمود و به برادر خود ، خان پادشاه التجا برد كه او به واسطهء توسط ايشان نقيب بخشايش او را از نصر اللّه خان بخواهد . [ حكايت ايشان نقيب ] برويم بر حكايت ايشان نقيب و اين حكايت چنان است كه او در اورگنج از جانب امير